تبليغاتX
من...خودم.....دیگران

موش خرمایی های بلاگ!!

شنبه سیزدهم تیر 1388
چند وقتیه که چند نفر شاید هم یه نفر از عناصر معتقد به نظام که مثل رییس جمهورشون نمیتونن وجود مخالف رو تحمل کنن وبلاگمو چک میکنن و فکر میکنم تمام مطالبشو خوندن!! حداقل فهمیدیم که سواد خوندن و نوشتنم هم دارن!! خلاصه اینکه نشستن پای بلاگ من و منتظرن جاسوسیشون رو به رییسشتون اعلام کنن. چیزی که توی همه ِ این افراد مشترکه بی ادبی و بی فرهنگیشونه!! باور کنین توی دین اسلام هم اومده که به مخالفتون توهین نکنید ولی خب ما که میدونیم این آدم ها به اسلام اعتقاد ندارن. میدونین دقیقا شده جریان علی و خلافتش و اینکه مخالفان علی اون رو بی دین جلوه میدادن و خودشون رو متدین و پیرو حضرت محمد!! ولی علی خیلی مردتر و بزرگوارتر از این آدمها بود که بخواد سر اینکه چهار روز بیشتر حکومت کنه بجنگه یا اینکه مردم بی سلاح رو بکشه!! اصلا علی کجا و اینها کجا!! علی از اینکه خلخالی رو به زور از پای زن یهودی در آورده بودن ناراحت شده بود ولی اینها چی؟! مطمئنم اگه علی زنده بود اون رو هم به عنوان جاسوس و اقدام علیه امنیت ملی دستگیر میکردند چون علی کسی نبود که جلوی حرف زور و دروغ کوتاه بیاد.

در ضمن اینها اومدن اینجا مثلا رو اعصاب ما راه برن ولی خب بیهوده در تلاشن.

 

دنبال خونه جدیدم

شنبه سیزدهم تیر 1388
الان دیدم وردپرس هم سیستم فارسیش رو راه انداخته!! به شدت دلمون یه وبلاگ اونجا خواست ولی متاسفانه فارسیش رو فیلت.ر کردن!! اینا کلا از اینکه فارسی و فارسی زبون توی دنیا جایی پیدا کنه میترسن. می ترسن انقلاب فارسی راه بیافته! دیگه با بلاگفا حال نمیکنم. شنیده بودم وبلاگهایی که در مورد سیاست تند مینویسن رو حذف می کنه!! خیانت در امانت تا این حد!!؟؟ 
 

را.ی دادن!!

جمعه دوازدهم تیر 1388

یکی از سناتورهای معروف آمریکا، درست هنگامی که از درب سنا خارج شد، با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد.

روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و سن پیتر از او استقبال کرد. «خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه. چون ما به ندرت سیاستمداران بلند پایه و مقامات رو دم دروازه های بهشت ملاقات می کنیم. به هر حال شما هم درک می کنید که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده ای نیست»

سناتور گفت «مشکلی نیست. شما من را راه بده، من خودم بقیه اش رو حل می کنم»

سن پیتر گفت «اما در نامهء اعمال شما دستور دیگری ثبت شده، شما بایستی ابتدا یک روز در جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید. آنگاه خودتان بین بهشت و جهنم یکی را انتخاب کنید»

سناتور گفت «اشکال نداره. من همین الان تصمیمم را گرفته ام. میخواهم به بهشت بروم»

سن پیتر گفت «می فهمم. به هر حال ما دستور داریم. ماموریم و معذور»

و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند. پایین ... پایین... پایین... تا اینکه به جهنم رسیدند.

در آسانسور که باز شد، سناتور با منظرهء جالبی روبرو شد. زمین چمن بسیار سرسبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنار آن یک ساختمان بسیار بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسیاری از دوستان قدیمی سناتور منتظر او بودند و برای استفبال به سوی او دویدند. آنها او را دوره کردند و با شادی و خنده فراوان از خاطرات روزهای زندگی قبلی تعریف کردند. سپس برای بازی بسیار مهیجی به زمین گلف رفتند و حسابی سرگرم شدند. همزمان با غروب آفتاب هم همگی به کافهء کنار زمین گلف رفتند و شام بسیار مجللی از اردک و بره کباب شده و نوشیدنی های گرانبها صرف کردند. شیطان هم در جمع آنها حاضر شد و همراه با دختران زیبا رقص گرم و لذت بخشی داشتند.

به سناتور آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت. راس بیست و چهار ساعت، سن پیتر به دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد. در بهشت هم سناتور با جمعی از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد، به کنسرت های موسیقی رفتند و دیدارهای زیادی هم داشتند. سناتور آنقدر خوش گذرانده بود که واقعا نفهمید که روز دوم هم چگونه گذشت.

بعد از پایان روز دوم، سن پیتر به دنبال او آمد و از او پرسید که آیا تصمیمش را گرفته؟

سناتور گفت «خوب راستش من در این مورد خیلی فکر کردم.. حالا که فکر می کنم می بینم بین بهشت و جهنم من جهنم را ترجیح می دهم»

بدون هیچ کلامی، سن پیتر او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل شیطان داد. وقتی وارد جهنم شدند، اینبار سناتور بیابانی خشک و بی آب و علف را دید، پر از آتش و سختی های فراوان. دوستانی که دیروز از او استقبال کردند هم عبوس و خشک، در لباس های بسیار مندرس و کثیف بودند. سناتور با تعجب از شیطان پرسید «انگار آن روز من اینجا منظرهء دیگری دیدم؟ آن سرسبزی ها کو؟ ما شام بسیار خوشمزه ای خوردیم؟ زمین گلف؟ ...»

شیطان با خنده جواب داد: «آن روز، روز تبلیغات بود...

امروز دیگر تو رای دادی».

برگرفته از وبلاگ هستی و نیستی

 

 

اضطراب

جمعه دوازدهم تیر 1388
اینروزا شدیدن اضطراب دارم!حالم از این موضوع بد میشه!

نمیدنم چرا اینقدر این روزا یاد مونیکا و حرفاش میافتم. هرچقدر بیشتر بهش فکر میکنم بیشتر به این نتیجه میرسم که چقدر حرفاش بی پایه و اساس بود و اینکه هیچی حالیش نبود.


 

جوابی به یک مفقود الاثر!!

چهارشنبه سوم تیر 1388
آخی طفلکی ها این انتظار و امیدتون هم مثل اومدن ولیعهده...........اشکال نداره آدمیزاد به امید زنده است................

ولی فکر کنم همون جمله آخریت بیشتر برازنده این بازنده های جرزن باشه که میگی:امیدوارم به عنوان خائنترین آدمها ازتون یاد بشه.

این کامنت یکیه که نه اسمشو گذاشته نه سایتی نه ایمیلی!! نمیدونم چرا اینقدر میترسیده که یه سر نخی از خودش بذاره!!

حالا این مهم نیست، چیزی که جالبه اینه که طرفدارهای اینا و کلا آدم های مذهبی فکر میکنن الان هرکسی که مخالف اینهاست میخواد حکومت شاهنشاهی برگرده!! آخه یکی نیست به این بندگان خدا بگه آخه ننت خوب بابات خوب اگه میرفتی تو این تظاهرات یه سر میزدی حتما این شعار رو میشنیدی که می گفتن:مــــ.رگ بر دیکــــ.تاتور چه شاه باشه چه دکــــ.تر!! یه چیز دیگه اینکه خوبه این مردم این روزا اینقدر بی شعور شدن که طرفدار یه جرزن شدن!! تازه همچین گفته جرزن که آدم یاد بازی های بچگیش میفته!! در ضمن عزیزم بهترین قاضی تاریخ خواهد بود و مطمئن باش که تاریخ هیچ وقت از این افرادی که الان بر مسند قدرت نشستن به خوبی یاد نخواهد کرد و این رو هم مطمئن باش که الان اگه موســـ.وی هم بکشه کنار واسه همیشه یه قهرمان خواهد بود و به نیکی ازش یاد میشه.

 

دردیست در دل!!

چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388
به شدت نا امید شدم، ‌نا امید از اینکه این جریانات هیچ چیزی به نفع مردم نداشته باشه و موسوی هم مثل بقیه تو زرد از کار دربیاد و خون این همه آدمی که کشته شدن هدر بره. آخه کجاست موسوی، کجاست اون هاشمی؟! چرا صدایی ازشون در نمیاد؟! چرا تسلیت درست و حسابی به خانواده های این بدبخت ها نگفتن!! از ناراحتی خوابم نمی بره. اگه موسوی سر این موضوع کوتاه بیاد واقعا خائنه و دیگه هیچ وقت توی این رژیم رای نخواهم داد. اگه موسوی سر این جریان بکشه کنار گور خودش رو کنده چون دیگه هیچ اعتباری پیش مردم نخواهد داشت و این بهترین فرصتیه که میتونه بده دست خامنــــــــــــه ای چون دیگه حمایتی نداره و خیلی راحت چند سال دیگه سرش رو میکنن زیر آب. موسوی، کروبی، امیدوارم سر این موضوع کوتاه نیایید که در تاریخ به عنوان قهرمان ملی شناخته بشین وگرنه امیدوارم به عنوان خائنترین آدمها ازتون یاد بشه.
 

دیکـــتاتوری حـــاکم

یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388
آلان دارم از میدون ولی عصر میام، رفتیم واسه اعتراض. جاتون خالی نباشه یه کتک حسابی  خوردم برگشتم، بی ناموسا با باتوم و شلنگ میزدند، زن و مرد هم واسشون فرقی نداشت. به چشم خودم دیکتاتوری اسلـــامی رو دیدم. دین گند مــــحمد رو دیدم. اســـلام بو گندو رو با چشمام دیدم.
 

اعتراض مدنی به کودتــــــا

یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388
طی بیانیه ستاد مهندس میــرحسیــــن موســـــوی که در سایت رسمی ایشان در فیـــس بـــوک از امشب ساعت 9 روی پشت بــام ها فریاد الله اکبر سر بدیهید. این رو به همه دوستان خود چه تهران چه شهرستانها برسانید.
 

جمعه سیاه

شنبه بیست و سوم خرداد 1388
کودتای سیاه دیگری در تاریخ ایران رقم خورد، کودتایی که زیر لوای اسلام و با نام خدا انجام شد. حداقل قبلا از این عناوین استفاده نمیشد.
 

تجربه جدید

جمعه بیست و دوم خرداد 1388
چهار شنبه تجربه عجیبی داشتم، یه ارتباط عجیب با ناخودآگاهم!! تجربه سخت و پر رنجی بود.

 
Blog Skin