وقتی به آخرین بوسه ات فکر میکنم نمیتونم باور کنم ، وقتی به اون نگاهت که موقع
رفتن بهم انداختی فکر میکنم نمیتونم باور کنم ، وقتی به نازهایی که میکنی فکر میکنم
نمیتونم باور کنم، وقتی به احساسی که هنوز بعد ازاین همه مدت زنده است
فکر میکنم نمیتونم باور کنم که میخوای منطقی تصمیم بگیری و احساسات آخرین حلقه ی
تصمیمت باشه!!
پ ن: به علت کار نکردن اون یکی بلاگ این را اینجا گذاشتم.
+ نوشته شده در 2009/11/19ساعت 0:53  توسط امیرحسین
|
فکر میکنم همین روزهاست که این دفتر کهنه رو بذارمش توی گنجه! سخته جایی رو که این همه مدت توش نوشتی رها کنی و به یه جای دیگه اسباب کشی کنی ولی باید رفت. دلایل زیادی داره. یکی اینکه حس خوبی بهم دست نمیده وقتی به این فکر میکنم که دیگه رعایت امانت چیز بی ارزشیه و به بلاگفا نمیشه اعتماد کرد، دیگه اینکه آدمهایی اینجا میان که دیگه محرم نیستند، روزگاری محرم اسرار بودند اما الان ... روزگار غریبیست!
پ.ن: افسانه کاش می فهمیدم چرا یک دفعه بلاگت حذف شد!!
کاش واسم کامنت بذاری.
+ نوشته شده در 2009/8/10ساعت 1:50  توسط امیرحسین
|
میگویند فرزندان انقلاب در دادگاهی که دیروز تشکیل
شده بود به ارتباط با بیگانه و برنامهریزی برای ساقط کردن نظام جمهوری اسلامی
اعتراف کردهاند. اینجانب در سخنان آنان دقیق شدم و در حقیقت آن چنین چیزی نیافتم،
بلکه شنیدم که با نالهای عمیق از سرگذشت دردناک خود در این پنجاه روز می گفتند؛
انسانهایی له شده که ممکن بود به هرچیز دیگری هم که به آن الزام شود اقرار کنند به
راستی چه چیز دیگری جز داستان رنجهایی که کشیدهاند ممکن است بگویند. میگفتند
محسن روحالامینی حق داشت که شهید شد. می گفتند که اگر 50 روز ایستادگی نکرده بودیم
این نمایش هفتهها پیش برگزار میشد. میگفتند هرچه را که به آنان میگفتند تا
گفته باشند که اینها حرفهای ما نیست. دندان شکنجهگران واعترافگیران دیگر به
استخوان مردم رسیده است تا جایی که اینک از میان کسانی قربانی میگیرند که خدمات
بزرگ به کشور و نظام در کارنامه دارند و به تهدید دیگرانی سرگرمند که در نشو و نمای
این نهضت و تاسیس نظام برخاسته از آن برجستهترین نقشها را بر عهده داشتهاند.
آیا کسانی را که آرزوی شهادت در راه نورانی انقلاب اسلامی داشتهاند به چیزی کمتر
از آن تهدید میکنید؟ یا پس از به مسلخ بردن جمهوریت نظام، اسلامیت و آبروی آن را
هم با این بیآبروییها هدف گرفتهاید؟ تنها داوری قطعی وجدان بشری از مشاهدة
دادگاههایی اینچنین فرمایشی سقوط اخلاقی و بیاعتباری صحنهگردانان آن است.
صحنههایی که دیدیم و دیدید جز تدارکی ناشیانه برای شروع به کار دولت دهم نیست.
از دادگاهی که همه چیزش تقلبی است انتظار دارند عدم وقوع تقلب در انتخابات را اثبات
کند. اگر شما اهل تقلب نیستید آن را در رعایت ظواهر اولیه یک دادرسی قضایی به نمایش
بگذارید. با دادخواستی سخیف با طرح مطالبی بیربط، با استناد به کتابهایی که به
خروار خمیر میشوند، با تکیه بر گزارش خبرنگارانی که نامشان را هم کسی نشنیده است و
با استناد به اعترافهایی که رنگ شکنجههای قرون وسطایی از آن هویداست انتظار دارند
ملت را به چه چیز قانع کنند؟ آیا نخواندهاند که پیامبر اکرم (ص) فرمود برای کسی که
بعد از شکنجه اقرار کند حدی نیست یا کسی که در زندان یا قید و بند باشد و او را
تهدید کرده باشند اقراری برای او نیست (الغدیر جلد ششم). مردم ما با فرزندان
خود که دیشب پس از 50 روز بیخبری چهرةشان را دیدند احساس همدردی میکنند. برادران
ما! غمگین نباشید. بدانید که مردم وضعیت شما را درک میکنند و میدانند که حفظ جان
شما واجبتر از هر چیز دیگر است. زود خواهد بود که ملت محاکمه مرتکبین این فجایع را
شاهد باشد و بازجویان و شکنجهگرانی که اینگونه با جان و آبروی او بازی میکنند
بشناسد. وَلَوْ یُؤَاخِذُ اللّهُ النَّاسَ بِظُلْمِهِم مَّا تَرَکَ عَلَیْهَا
مِن دَآبَّةٍ وَلَکِن یُؤَخِّرُهُمْ إلَى أَجَلٍ مُّسَمًّى فَإِذَا جَاء أَجَلُهُمْ
لاَ یَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَلاَ یَسْتَقْدِمُونَ و اگر خداوند مردم را به
[سزاى] ستمشان مؤاخذه مىکرد جنبندهاى بر روى زمین باقى نمىگذاشت لیکن [کیفر]
آنان را تا وقتى معین بازپس مىاندازد و چون اجلشان فرا رسد ساعتى آن را پس و پیش
نمىتوانند افکنند میرحسین موسوی
+ نوشته شده در 2009/8/2ساعت 22:32  توسط امیرحسین
|
اینروزا اینقدر سرم شلوغ شده که وقت اضافه پیدا کردن خودش یه هنر شده،دارم واسه تافل میخونم کنارش هم یه کلاس میرم، صبح هفت میرم 10.30 میرسم خونه واسه همین امروز که یه وقت پیدا کردم رفتم "درباره الی.." رو دیدم. واقعا هنوز نمیدونم چی به چی بود و اینکه هنوز وقت نکردم در موردش فکر کنم چون وقتی از سینما اومدم بیرون خیابونها به شدت شلوغ شده بود. چیزی که هست اینه که این جریانی که شروع شده به قولی شروعی برای یک پایانه!! مردم دیگه منتظره یه مناسبتین که اعتراض خودشون رو نشون بدن و خوشبختانه فرصت هم زیاده چون اینقدر امام داریم که میشه روزهای جشن و عزاشون اعتراض کرد. نیمه شعبان هم نزدیکه و این یکی از بهترین فرصت هاییه که میشه اعتراض کرد، سگ ها آزاد شده اند اما روزی میرسه که همشن قلاده میشن.
+ نوشته شده در 2009/7/31ساعت 1:41  توسط امیرحسین
|
جنبشی که شروع شده به قول رییس جمهور موسوی وارد راهی شده که دیگه بازگشتی نداره. الان 5 هفته است که از انتخاب دولت کودتا میگذره ولی مردم دیروز نشون دادن که این آتشی که روشن شده تا رسیدن به هدفش خاموش نخواهد شد. امید تنها راه پیروزیه و چیزی جز با پیروزی نصیبمان نخواهد شد. به قول گاندی: اول شما رو نادیده میگیرند/بعد به شما میخندند/بعد با شما میجنگند/و سپس شما پیروز میشوید.
+ نوشته شده در 2009/7/18ساعت 22:42  توسط امیرحسین
|
چند وقتیه که چند نفر شاید هم یه نفر از عناصر معتقد به نظام که مثل رییس جمهورشون نمیتونن وجود مخالف رو تحمل کنن وبلاگمو چک میکنن و فکر میکنم تمام مطالبشو خوندن!! حداقل فهمیدیم که سواد خوندن و نوشتنم هم دارن!! خلاصه اینکه نشستن پای بلاگ من و منتظرن جاسوسیشون رو به رییسشتون اعلام کنن. چیزی که توی همه ِ این افراد مشترکه بی ادبی و بی فرهنگیشونه!! باور کنین توی دین اسلام هم اومده که به مخالفتون توهین نکنید ولی خب ما که میدونیم این آدم ها به اسلام اعتقاد ندارن. میدونین دقیقا شده جریان علی و خلافتش و اینکه مخالفان علی اون رو بی دین جلوه میدادن و خودشون رو متدین و پیرو حضرت محمد!! ولی علی خیلی مردتر و بزرگوارتر از این آدمها بود که بخواد سر اینکه چهار روز بیشتر حکومت کنه بجنگه یا اینکه مردم بی سلاح رو بکشه!! اصلا علی کجا و اینها کجا!! علی از اینکه خلخالی رو به زور از پای زن یهودی در آورده بودن ناراحت شده بود ولی اینها چی؟! مطمئنم اگه علی زنده بود اون رو هم به عنوان جاسوس و اقدام علیه امنیت ملی دستگیر میکردند چون علی کسی نبود که جلوی حرف زور و دروغ کوتاه بیاد.
در ضمن اینها اومدن اینجا مثلا رو اعصاب ما راه برن ولی خب بیهوده در تلاشن.
+ نوشته شده در 2009/7/4ساعت 21:51  توسط امیرحسین
|
الان دیدم وردپرس هم سیستم فارسیش رو راه انداخته!! به شدت دلمون یه وبلاگ اونجا خواست ولی متاسفانه فارسیش رو فیلت.ر کردن!! اینا کلا از اینکه فارسی و فارسی زبون توی دنیا جایی پیدا کنه میترسن. می ترسن انقلاب فارسی راه بیافته! دیگه با بلاگفا حال نمیکنم. شنیده بودم وبلاگهایی که در مورد سیاست تند مینویسن رو حذف می کنه!! خیانت در امانت تا این حد!!؟؟
+ نوشته شده در 2009/7/4ساعت 16:12  توسط امیرحسین
|
یکی از سناتورهای معروف آمریکا، درست هنگامی که از
درب سنا خارج شد، با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد.
روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و سن پیتر
از او استقبال کرد. «خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه. چون ما به ندرت سیاستمداران
بلند پایه و مقامات رو دم دروازه های بهشت ملاقات می کنیم. به
هر حال شما هم درک می کنید که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده ای نیست»
سناتور گفت «مشکلی نیست. شما من را راه بده، من
خودم بقیه اش رو حل می کنم»
سن پیتر گفت «اما در نامهء اعمال شما دستور دیگری
ثبت شده، شما بایستی ابتدا یک روز در جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید. آنگاه
خودتان بین بهشت و جهنم یکی را انتخاب کنید»
سناتور گفت «اشکال نداره. من همین الان تصمیمم را
گرفته ام. میخواهم به بهشت بروم»
سن پیتر گفت «می فهمم. به هر حال ما دستور داریم.
ماموریم و معذور»
و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند.
پایین ... پایین... پایین... تا اینکه به جهنم رسیدند.
در آسانسور که باز شد، سناتور با منظرهء جالبی
روبرو شد. زمین چمن بسیار سرسبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنار آن یک
ساختمان بسیار بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسیاری از دوستان قدیمی سناتور
منتظر او بودند و برای استفبال به سوی او دویدند. آنها او را دوره کردند و با شادی
و خنده فراوان از خاطرات روزهای زندگی قبلی تعریف کردند. سپس برای بازی بسیار
مهیجی به زمین گلف رفتند و حسابی سرگرم شدند. همزمان با غروب آفتاب هم همگی به
کافهء کنار زمین گلف رفتند و شام بسیار مجللی از اردک و بره کباب شده و نوشیدنی
های گرانبها صرف کردند. شیطان هم در جمع آنها حاضر شد و همراه با دختران زیبا رقص
گرم و لذت بخشی داشتند.
به سناتور آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهمید یک روز
او چطور گذشت. راس بیست و چهار ساعت، سن پیتر به دنبال او آمد و او را تا بهشت
اسکورت کرد. در بهشت هم سناتور با جمعی از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد، به
کنسرت های موسیقی رفتند و دیدارهای زیادی هم داشتند. سناتور آنقدر خوش گذرانده بود
که واقعا نفهمید که روز دوم هم چگونه گذشت.
بعد از پایان روز دوم، سن پیتر به دنبال او آمد و
از او پرسید که آیا تصمیمش را گرفته؟
سناتور گفت «خوب راستش من در این مورد خیلی فکر
کردم.. حالا که فکر می کنم می بینم بین بهشت و جهنم من جهنم را ترجیح می دهم»
بدون هیچ کلامی، سن پیتر او را سوار آسانسور کرد و
آن پایین تحویل شیطان داد. وقتی وارد جهنم شدند، اینبار سناتور بیابانی خشک و بی
آب و علف را دید، پر از آتش و سختی های فراوان. دوستانی که دیروز از او استقبال
کردند هم عبوس و خشک، در لباس های بسیار مندرس و کثیف بودند. سناتور با تعجب از
شیطان پرسید «انگار آن روز من اینجا منظرهء دیگری دیدم؟ آن سرسبزی ها کو؟ ما شام
بسیار خوشمزه ای خوردیم؟ زمین گلف؟ ...»
شیطان با خنده جواب داد: «آن روز، روز تبلیغات
بود...